مرثیه ای فنی برای یک سنتورنواز (III)

پی آمدن چپ و راست، بی شک توان وی را در پیاده کردن ریتم ها و الگوهای ضربی متفاوت تری می افزاید. توان را فزون می سازد اما این قدرت چون هر قدرتی باید مهار شود. وقتی با کشش های مطول کار می کنید و ضرباهنگ موسیقی را زیر آن کپه ریزها می سازید، حساسیت ها کمتر است، دقت بر تک ضربه ها نیست. نه اینکه تک ضربه بی اهمیت باشد، نه، اما چون به دور هر گام ریتم، گوشتی تنیده شده از گستره زمان که با ضربات پر شده است، اگر کمی از این گوشت نیز ساییده شود، به استخوان نخواهد رسید و ریتم سلیس خواهد ماند.

اما در آن سیاق کار مشکاتیان، این گوشت ها تا جای ممکن تراشیده شده و مراکز ریتم، بی دفاع در گرو هر تک ضربه یی قرار گرفته اند. چپ از پی راست و راست از پی چپ، حال دیگر حجمی برای ساییدن نمانده است، خطایی میسر نیست.

بی درنگ هر زخمی بر آن توده استخوانی ریتم آن را هیبتی دگرگونه می بخشد. چه عجب که هیئت استخوانی ریتم از راه همین توان به هم آمیختن الگوهای مضرابی و در پس مضراب نشانی های متعدد چون توده یی از گل رس ورز آمده در دستان کوزه گر او روان و به فرمان است.

چنان که گاه در میانه خطی راست ناگاه راه به بازی می گرداند و خîمی ظاهر می شود. در یک گردش پلک هیئت استخوانی ریتم رخ دگر نموده و هیبتی دیگر یافته، البته و صدالبته باز هم استخوانی و صلب. توان چیدن مضراب در پی مضراب، او را نیروی آبگون کردن ماده جامد بخشیده است.

تکنیک ها را به حد ممکن در تعادل در کار می نشاند. چیزی نیست که به حد افراط به کار گرفته باشد یا در حد تفریط از آن دوری کند. واژه نامه تکنیکی سازش را خوب می شناسد و در آفریدن شعر از آن بهره می جوید. جز آن دراب های پرشی که مشخصه دوره یی از کارهای اویند (گمان می رود او با آنها و با تعبیه واخوان های بم، مانند آنچه در سه تار است، موفق شد بیان سنتور را به سه تار نزدیک کند؛ تغییری در تلقی از زبان یک ساز که به سوی ساز دیگری گام برمی دارد) فنون مختلف را به ضرورت به کار می زند.

تزیین های دست چپ که گاه و بیگاه خاصه در ضربی ها می شنویم (شیوه یی سنتورنوازانه که حبیب به وفور می نواخت و ملودی هایش را با آنها جواهرنشان می ساخت) با فنون آن روز مشکاتیان در هم آمیخته شد، و چیزکی هم از انسان های خلاقی مانند ورزنده در کار آمد مانند مرگ صدای هر مضراب در فرود آمدن دیگری یا نشستن و ماندن خودش.

نوعی کشتن صدای مضراب در فرود مضراب بعدی که پایور به کارش نمی برد و آنها نیز که در کار می آوردند گستره وسیعی از کاربست ها برایش فراهم نمی داشتند. مشکاتیان اما این فن را در خدمت بیان خود گرفت؛ بیانی که در گرو ضرباتی سریع و پراهمیت و مهار تداوم صدایشان بود.

شگفت نیست که او این فن را به کار گیرد چرا که مهار کشامد صدای سنتور دشوار است، به ویژه اگر موسیقی در میان واژه ها تندرونده و واژه هایی جداافتاده از یکدیگر داشته باشد که تاخیر کافی بین آنها می اندازد تا هیاهو در دل ساز بپیچد.

آنجا که هیاهو را می خواهی این خاصیت به کمک می آید اما وای اگر صداها را کوتاه و بریده بخواهی و راضی نشوی که ادامه شان را نشنوی، ندیده بینگاری، باج ندهی به آن خرده صوت های مانده از سیم که در لابه لای کلاف سنتور گم نمی شود، آن گاه باید دستی قوی و سازی بسامان داشته باشی.

از پس این همه، او شیوه قوام یافته پایور را که سنتورنواز قاهر عهد جوانی اش بود بنیان کارش می کند، پلی می زند به آغاز قرن و حبیب و چند ترفندی را در آثارش جذب می کند اما به زبانی امروزی و چاشنی هایی را نیز از دیگرانی می گیرد که به شیرینی نوازندگی می کردند اما به هر دلیل مکتبی باقی نگذاشتند و سرانجام همه اینها را در ظرف وجود خویش به بیانی که تنها از آن اوست با افزوده هایی از خودش ذوب کرده می پالاید و از سر مضراب جاری می کند و آنچه را که اکنون مشکاتیانش می خوانیم و سومین درخشش سنتور در این یک قرن را به قلم موی وجودش، نقش می زند.

زین پس نه صبا که خود ماییم که نقل می کنیم از سور و شوری که بر آستان جانان در دل انداخت. از آن کوتاه تک نوازی و دونوازی هایش که جای جای در کاست ها پراکنده است. مثال ستاره یی درخشان که در بیابانی از شن خرد شده، هزاران هزار و هر تکه یی جایی در میان تاریکی شن ها سرک می کشد.

حال نوبت ما است که روایت کنیم (در میانه دهه ۶۰ که آثارش هنوز نغمه نگاری نشده بود) چشمان منتظری را که به تمنای آموختن مضراب وی و تملک صدای جادویی سنتورش، به کلاس های موسیقی می آمدند و اولین پرسش شان این بود که آیا می توان مثل او شد؟ و باز هم چون حبیب غافل از اینکه او خود نیز چون خود نبود.به همه این طنازی ها و دلبری ها به آن مژده که در «مژده بهار» داد، او نسل آینده را رقم زد.

رنگ صدای سازش، شیوه هم نشینی مضراب هایش، اهمیتی که به ساختن ریتم از ضربه های تک می داد، آن سرعت مواج که در اختیار، هر گاه می خواست مانند توفان به تک برمی خاست و میان واژه ها را به هم می پیچید و سپس می نشست، آن رنگ که از مضراب های جفت اش به مشام گوش می رسید و آن سرعت توفنده که به مرواریدبندی از تک مضراب هایش داده بود (که به کلی با تصور سرعت گذرهای پیشینیانش متفاوت بود) همه و همه آینده در آن روز نیامده و سرنوشت هنوز رقم نخورده سنتور بود. امروز شاید سهل باشد که نگاهی به پس پشت بیندازیم و ببینیم چه شد و چگونه نسلی از سنتورنوازان سوار بر رویای مضراب او فردایشان را رقم زدند و زبان امروزین سنتور را ساختند و چنین بود که پیش از خاموشی دوباره، مشعل به دست عده یی دیگر افتاد.

 

Leave a Reply

به ما امتیاز دهید:
به این صفحه

به این سایت